از نگاه تا لبخند امیرمحمد

این وبلاگ هدیه لحظه های به یاد ماندنی از گام به گام رشد امیر محمد کوچولوست از دنیای بزرگ کودکی به دنیای کوچک بزرگسالی.

مادر روزت مبارک

تاج از فرق فلک برداشتن ، جاودان آن تاج بر سرداشتن : در بهشت آرزو ره یافتن، هر نفس شهدی به ساغر داشتن، روز در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در بر داشتن ، صبح از بام جهان چون آفتاب ، روی گیتی را منور داشتن ، شامگه چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک اختر داشتن، چون صبا در مزرع سبز فلک، بال در بال کبوتر داشتن، حشمت و جاه سلیمان یافتن، شوکت و فر سکندر داشتن ، تا ابد در اوج قدرت زیستن، ملک هستی را مسخر داشتن، برتو ارزانی که ما را خوش تر است : لذت یک لحظه " مادر " داشتن ! مادر عزیزتر از جانم: ...
1 خرداد 1391

اميري و واكسن 18 ماهگی

روز شنبه امیری واکسن 18 ماهگیش رو زد. درست ١٦/٢/٩١دوباره زنگ زدم شبکه بهداشتی که واکسن یکسالگیش رو زدن آخه اونجا بنظر میاد بهتر میزنن خلاصه من و بابایی امیری رو بردیم  بقول خودش آقا دوتول آپول(آقا دکتر آمپول) موقع زدنش یه جیغ و یک ثانیه گریه بود و بعدش بدو بدو و شیطونی اما دریغ از یکی دو ساعت بعد که امان از درد آپول...... با جرات نفس میکشید و اگر کسی از کنارش رد میشد داد و بیداد میکرد که مبادا تنه اون شخص به دست یا پاش بخوره و تا 24 ساعت تب داشت که تا صبخ علی الطلوع روی پاهای اینجانب ناله میکرد و سر ظهر مجبورش کردم بشینه ، زیر بار نمیرفت اما از من اصرار و از اون انکار و آخرش سنگ تموم گذاشت و یه دفعه بلند شد و لنگ لنگان قدم میزد ...
23 ارديبهشت 1391

صبح بی طلوع

الان نمیدونم ساعت چنده اما میدونم خیلی وقته منتظر طلوع افتابم چند روزی بود میخواستم بیام و عکسای سیزده بدر امسال امیرو بذارم و خبر بدم که امیری واسه بار دوم موهاش کوتاه کرد یعنی دایی جان کوتاش کرد اونم غروب سیزده بدر و با نهایت دست و پا زدنها و گریه کردنای امیر و باز کابوس حموم اینم نهایت کار     اما اون چیزی که منو تا این ساعت شب (5:30 نیمه شب)بیدار نگه داشته عذاب وجدانیه که امشب عین خوره به جونم افتاده و بیچاره م کرده و تا حالا گریه کردم و بالاخره اومدم اینجا که واسه امیر بنویسم چقدر شرمنده شم و اگر روزی من نبودم حلالیت بطلبم به عظمت این عذاب وجدانی که خواب رو از چشمم گرفته منو ببخشه خاله جون از مکه برگشت و د...
27 فروردين 1391

امیری و آنفولانزا

با تمام مراقبت های که شد اما.........  عاقبت امیر از من آنفولانزا رو گرفت و از 12 اسفند تا به امروز ما و خودش رو درگیر مساله کرد. 19 و 20 اسفند که جشن حنابندون و عروسی عمه اش بود امیری در نهایت شادی و ذوق زدگی و از طرفی تا نقطه سر خط آبریزش بینی اش این دو روز رو به سر برد و قبل و بعدش که با دو دوره داروی خفن حسابی عصبی شده بود دمار از روزگار من و افراد خونه اقایی در اورد و امروز بنظر رسید که میشه گفت خوب شده خداروشکر.   ...
9 فروردين 1391

امیرمحمد و دوری از خانه

چند روزی حالم مساعد نبود و دچار سرماخوردگی شدم تاریخ 7 اسفند ظهر آقایی اینا اومدن امیرو بردن و بعداز ظهر متوجه شدم رفته خونه خاله جون ، داداش محمد و مامانش و مادری هم خونه خاله جون مهمون بودن خلاصه تعارف کردن که اگه من حالم خوب نیست بذارم امیر شب اونجا بمونه که هم از من بهش سرایت نشه و هم من بتونم استراحت کنم. منم که در برابر تعارف ضغیفففففففف خلاصه برخلاف میل بابای امیر دو طرف قرداد به تفاهم رسیدیم که امیر شب اونجا بمونه و وسایل مورد نیازش رو بردیم در خونه خاله جون و برگشتیم و باز من رفتم درمانگاه واسه ویزیت که نظر دکتر کمافی السابق این بود که من دچار یک حساسیت شدید شدم و گرفتگی صدام و تنگی نفسم به اون مربوط میشه نه سرماخوردگی. اینجا بو...
11 اسفند 1390

امیر و یه شب برفی

امسال فقط یه شب  و واسه چند لحظه یه برف اومد که ناچارا از امیری تحت شرایط فی البداهه و فوری یه عکس گرفتیم و دیگه از اون به بعد خبر اومدن برف رو از هواشناسی اخبار شنیدیم و خودش روئیت نشد.     ...
27 بهمن 1390

امیری و اوپ

٢٣ بهمن ماه بعد از اون همه مراقبت و بپا بپا که از امیری داشتم یه لحظه غفلت باعث شد که امیری بقول خودش اوپ بشه و دستش سوخت. از صبح تا ظهر هیچ کاری نکردم و فقط از امیر مراقبت کردم و ظهر که رفتم زنگ بزنم آژانس که ببرمش خونه آقایی( آخه باباش گفت که نمیتونه مرخصی بگیره و بیاد دنبال ما) امیر با سرعت نور خودش رو به اتوی فوق العاده داغی که واسه اتو کردن مانتوی کتان رو منتها درجه تنظیمش کرده بودم رسوند و با صدای جیغ بنفشش خودمو به اتاق رسوندم و دیدم رنگش کبود شده و زبونش تو دهنش داره میلرزه و با دیدن اتو جیگرم آتیش گرفت . جالب اینجاست امیرمحمد دست چپش رو به من نشون داد و من اونو بمدت 10 دقیقه تو آب سرد گذاشتم که تاول نزنه اما تو خونه آقایی دست را...
26 بهمن 1390

توپ و امیر و تاتی

بالاخره دل امیری واسه انتظار ما به رحم اومد و قدم رو چشم زمین گذاشت. البته این راه افتادن امیر رو باید مدیون توپش دونست چرا که کاری رو که همه ما تو چند ماه کردیم و نشد این توپ زوار در رفته تو یه ساعت کرد و با یه چشمک نامرئی که از دید ما پنهان بود و از دید امیری هویدا ، این حسنی ما رو تحریک کرد که با تاتی رفتنش یه ضربه واسه شوت این نحیف، بخرج بده بله امیری با عجله و تند تند میدوئه و میگه تاتی تاتی تاتی و به توپ که میرسه میگه گل و گل زدن همانا و سقوط کردن همان این دفعه سبز نوشتم چون دلم با راه افتادن این یه دونه پسر سبز و خرم شده دعا میکنم که قدم های امیرمحمد کوچولو در امتداد زندگی استوار و محکم برداشته بشه و در جهت صراط مستقی...
15 بهمن 1390