از نگاه تا لبخند امیرمحمد

صبح بی طلوع

الان نمیدونم ساعت چنده اما میدونم خیلی وقته منتظر طلوع افتابم چند روزی بود میخواستم بیام و عکسای سیزده بدر امسال امیرو بذارم و خبر بدم که امیری واسه بار دوم موهاش کوتاه کرد یعنی دایی جان کوتاش کرد اونم غروب سیزده بدر و با نهایت دست و پا زدنها و گریه کردنای امیر و باز کابوس حموم اینم نهایت کار     اما اون چیزی که منو تا این ساعت شب (5:30 نیمه شب)بیدار نگه داشته عذاب وجدانیه که امشب عین خوره به جونم افتاده و بیچاره م کرده و تا حالا گریه کردم و بالاخره اومدم اینجا که واسه امیر بنویسم چقدر شرمنده شم و اگر روزی من نبودم حلالیت بطلبم به عظمت این عذاب وجدانی که خواب رو از چشمم گرفته منو ببخشه خاله جون از مکه برگشت و د...
27 فروردين 1391

امیری و آنفولانزا

با تمام مراقبت های که شد اما.........  عاقبت امیر از من آنفولانزا رو گرفت و از 12 اسفند تا به امروز ما و خودش رو درگیر مساله کرد. 19 و 20 اسفند که جشن حنابندون و عروسی عمه اش بود امیری در نهایت شادی و ذوق زدگی و از طرفی تا نقطه سر خط آبریزش بینی اش این دو روز رو به سر برد و قبل و بعدش که با دو دوره داروی خفن حسابی عصبی شده بود دمار از روزگار من و افراد خونه اقایی در اورد و امروز بنظر رسید که میشه گفت خوب شده خداروشکر.   ...
9 فروردين 1391
1