از نگاه تا لبخند امیرمحمد

این وبلاگ هدیه لحظه های به یاد ماندنی از گام به گام رشد امیر محمد کوچولوست از دنیای بزرگ کودکی به دنیای کوچک بزرگسالی.

سفر یک روزه به اراک

جمعه شب که دایی جان اینا خواستن برگردن اراک ، امیر کفشاشو بغل کرد و زار زار گریه کرد که ما هم باید باهاشون بریم ، مقاومت من در برابر اصرارهای عاجزانه اون مثه یک اسکلت پوسیده از جای برخاسته پودر شد و زیر دست و پای انکارم ریختم. دیگه آخرش مجبور شدیم که راهی بشیم  دایی جان به شوخی گفت میچرخونیمش تا وقتی خوابش گرفت میبریم میذاریمش خونشون امیر زود پاشد و گفت کی آدامس داره؟ و یا آدامس گرفت گذاشت تو دهنش گفت اینو که بخورم احتمال خوابم نمیگیره بیدار باشم خیالم راحت تره  بعد همکارم یکی دوبار زنگ زد و من نتونستم جواب بدم به بابای امیر زنگ زدم که فلانی زنگ زده نکنه مرخصی بخواد؟ که امیر گوشی رو گرفت گفت مریم خانم بسه دیگه من که می دونم ت...
5 بهمن 1393
1