امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

از نگاه تا لبخند امیرمحمد

امير و رويدادهای جاری

خیلی وقته نیومدم و از امیر محمد ننوشتم. این روزا فقط امیر رو میخونم از چشاش ، از نگاهش، از حرکاتش و از فکرش می دونم و می دونستم که امیر پسر احساساتیه و عاطفی و دلسوزه و نسبتا حرف گوش کن  اما نمی دونستم و دونستم که لجباز و یکدنده هم هست. تو این مدت چند بار ما رو مجبور کرد که بریم پارک، در رفتنش که مشکلی نداشتینم اما فیلش وقتی یاد هندوستان میکنه که زمان به بامداد صبح بعد نزدیکتره تو این مدت موهاش خیلی بلند شده بود و مردم تو خماری جنسیتش مونده بودن که بردیم کوتاه کردیم و برخلاف هر دفعه و به مدد توجیهات قبل از عمل با مساله به راحتی کنار اومده و با موفقیت انجام شد و دیگه اینکه عاقبت انتظار امیر سر اومد و یه سفر تقریبا دستجمعی به اراک ...
24 شهريور 1392

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان

بوی بندگی می آید... شمیم تلاوت نور در هنگام سحر... بوی عطر نان گرم بر سر سفره های افطار... نور بی پایان دروازه های آسمان در این ماه بزرگ... سلام بر تو ای ماه خدا... ای‌رمضان... رمضان امد، باز تپش ثانیه ها در اضطراب لحظه های آمرزش گناهان، باز هم اشک خشکیده در گلوی فریاد العفو، العفو، العفو خدا لطف کرد و امسالم به ما عمر داد که دوباره بتونیم از لحظه های ناب رمضان برای استجابت دعا و آمرزش گناهانمون بهره ببریم. رمضان وقتی میاد حال و هوای خاصی با خودش میاره نمیدونم شاید بوی گل، بوی نم زمین بارون خورده ، صدای احساس لطیف جارو تو نوازش کوچه ها واسه اومدن کسی، بوی چای و سنگک داغ و صدای دلنشین دعای ربنای افطار، غم چشمان یک جهان در شب ه...
18 تير 1392

دایی جان رفت اراک

امروز دایی جان اسباب کشی کرد و رفت اراک، با وجود تمام دلتنگی که دارم خوشحالم که از محل جدید کارش راضی و خرسنده و فقط تو ذهنم روزی رو که به امید خدا به شهرمون بر میگرده تجسم میکنم. آقایی اینا شنبه رفتن مشهد و ما مطابق معمول خونه اوناییم دیشب فکرم انبوه سازی داشت انبوهی از خیالات و اوهام، ناباوری و باور. فکر اینکه اگر امیر سر راه خونمون بهانه خونه دایی رو گرفت چطوری حالیش کنم که دایی جون رفته اراک؟ اگر صبح بلند شد و گفت پاشو بریم اداره دایی جون چطوری بفهمونم که نمیشه؟هرچند میگه که منم میخوام برم اراک اما تصورش از اراک چی میتونه باشه؟دیشب چشمام تو تصور کوچه غبارآلود امتداد جاده رو گم کرده بود این جاده تا کجا به دایی جان غربت هدیه میکنه ن...
12 تير 1392

عمل جراحی امیر محمد و ارمغانش

11/3/92 شنبه ای پر از استرس بود استرس عمل امیر داغونم کرده بود و نگاه پر از سوال و ترس از پاسخی علیرغم میل امیر مثل سوهان تن و روانم رو میسابید و پودر میکرد و به دست خاطرات تلخ روزگارمون میسپرد. از جمعه 10/3 فقط با دروغ به امیر کارمون رو پیش بردیم دروغی که نمیدونم میشه گفت مصلحتی بود یا نه؟ خیلی دوست داشتم امیر می فهمید که این کارا فقط بخاطر سلامتی خودشه و آرزو میکردم که کاش فقط برای یک هفته خدا جای من و امیرو با هم عوض میکرد. جمعه با زور حمومش کردیم در اوج وحشت و گریه تو خونه آقایی، و نمی دونست که این گام اول قضیه ایه که ... واقعا نمیدونم با چه جمله ای توصیفش کنم هنوزم حس امیر رو و برداشتش رو نمیدونم چی هست. اومدیم خونه امیر خوابید تا س...
20 خرداد 1392

ميزبانی خدا

همیشه بعد از حل مشکلاتم فکر میکردم که مهمان خدا هستم اما امروز حس میزبانی خدا رو دارم، حس میکنم خدا مهمان خونه ماست. خدایا شکرت به اندازه تمام ذرات تشکیل دهنده هر دو جهانت شکر به اندازه تک تک سلول های آسیب دیده تن خودم و خانوادم شکرت به اندازه بزرگیت شکرت و یا علی چه براندازه توست شعر زیبای تو را «المؤمنون» محتاج ذكر است كه مصحف را كلامت آفریدند   نبوت گر چه شد پیش از امامت تو را پیش از امامت آفریدند   مبادا سینه از شوق تو خالى امیرالمؤمنین مولى الموالى امیر محمد یه عمل کوچولو داره که یه خاطره بزرگ از هجوم دلواپسی در ذهن منو به زیر خاکستر خاموشی میکشونه خدایا شکرت بخاطر اون همه خب...
6 خرداد 1392

ذهن خسته من

نمیدونم چی باید بنویسم، دستم خسته نیست شاید به اندازه تمام روزهای زندگیم بتونه بنویسه اما ذهنم خسته است. فکرم خسته و بیماره! این وبلاگ امیرمحمده تو ابهامش موندم که جاش هست عقده هامو به یه صفحه از واقعیت این دنیای مجازی بریزم یا نه؟هست یا نیستش رو نمیدونم خیلی وقته نیومدم اینجا چون فکرم داغون بود و حوصله حتی اینجا رو نداشت و الان افکار دیوانه من منو با خودش کشوند تا اینجا اونم کشان کشان و خراش دیده این روزا مشکلات با هجوم وحشیانه اش به افکارمون امان ازمون بریده و من مشکل خودمو فراموش کردم از غصه مشکلات دیگری و اونا هم همینطور. امیرمحمد نیاز به عمل جراحی داره اینو سونو گرافی با یه ضربه محکم تو دهنم کوبیده و منتظر نوازش جواب ام آر آی هستم...
2 خرداد 1392

روز پدر

پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم. می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏هایی را خوردی که مال تو نبودند! ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم. سایه‏ات کم مباد ای پدرم! آن روزها، سایه‏ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏های...
2 خرداد 1392

امير و روز مادر

از دیشب امیری با وعده و وعیدهاش منو دلخوش کادویی که قراره بهم بده کرد. هر چند دقیقه می اومد بوسم میکرد و میگفت عزیزم میخوام برات کادوی مادر بخرم وایسا از بابام پول بگیرم الان شبه اگه بریم بیرون هاپو ما رو میخوره ، اول باید بخوابیم صبح که شد و خورشید خانم باهامون بای بای کرد میریم مغازه آقا رستمی(سوپر مارکت) هر چی خودت خواستی برات میخرم. خلاصه صبح شد ساعت 9شد 10 شد 11 شد و این حسن کچل ما غرق خواب بود( ناگفته نماند که ساعت 3 نیمه شب منو بیدار کرد و گفت غذا میخوام و فقط ماکارونی باشه و با عجز و التماس به کره و مربا راضیش کردم با دسر هندوانه و تا شش صبح یه قصه که چه عرض کنم سریال بی سر و ته برام تعریف کرد اینجوری بود که خواب موند) و ساعت یازد...
12 ارديبهشت 1392

مادرم روزت مبارک

      امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی. آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط، امید را هرگز از یاد نبرم. مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و می دانم کمی ک...
12 ارديبهشت 1392