از نگاه تا لبخند امیرمحمد

احساسات در ابهام

یه مطلبی هست که تا امروز تو نوشتنش مردد بودم بنویسم یا ننویسم؟ امروز تصمیم گرفتم بنویسم نمیدونم اگر عمری باشه و روزی امیرمحمد این پست منو بخونه چی فکر میکنه؟ اصلا نمیدونم احساسات امیرمحمد تو بزرگسالی چطوریه؟ به هرحال روز شهادت فاطمه زهرا(س) مطابق معمول هرروز، ما خونه آقایی بودیم و من داشتم شله زردی رو که هرسال میپزم درست میکردم ، امیر خیلی به پر و پام میپیچید از خواهرم خواستم سرگرمش کنه اونم که داشت درس ادبیاتش رو میخوند امیرو صدا کرد بره پیشش حینی که داشتم شله زرد رو هم میزدم اونارم نگاه میکردم نه تنها من همه اونایی که تو آشپزخونه بودن فقط توجهشون معطوف این دو نفر بود، خلاصه امیر به تصاویر هر درسی دقت میکرد و میپرسید این نوشته چی؟ و خ...
31 فروردين 1392
1