اولین درک امیر از برف
بابایی امیر محمد یک هفته ای برای امتحانات پایان ترمش رفته بود اصفهان و من و امیری بصورت شبانه روزی و بی وقفه مهمون آقایی و مادری بودیم.
20 دی بارش شدید برف همه رو هیجان زده کرده بود و امیری که فقط تو فیلم تاپالوکا هرروز با دیدن آدم برفی از من میپرسید این چیه؟ و بعد از توضیحات مفصل من دوباره سوالش رو تکرار میکرد، برف رو دیده بود ، علاوه بر هیجانی که داشت ذوق زده هم شده بود.
بارش برف تا صبح و ظهر فردای اون روز ادامه داشت بطوریکه جاده مسیر خونه آقایی مسدود شد و من نتونستم سرکار برم و اون روز تو خونه موندم و زحمت شیفت کاری منم افتاد گردن یکی از همکارای مهربانم.
فقط یک نکته این وسط جای سوال بود که امیری بمحض بیدار شدن و دیدن برف و شادی هایی که بروز داد گفت برین برف بیارین میخوام بخورم!!!!!! و من که نتونستم اونو توجیه کنم که مریض میشی و فلان و بهمان و امیر نهایتا کارخودشو کرد عصبانی شدم که چه کسی اینو تو دهن امیر کاشته و بد عادت میشه که مادری گفت قبل از وقوع واقعه یعنی قبل از بارش برف چند روزی بوده که میگفته وقتی برف بیاد من میخورمش؟!!! و دهن منو بست اساسی
خالش راست میگه بعضی از دانسته های امیری از بدو تولدش تو خونش بوده و بیشتر ذاتیه تا اکسابی.
خلاصه 21 دی آقایی اینا نذری داشتن و دلهره چجوری اومدن مهمونا و .... ولی مهمونا اومدن و بعد از شام برق رفت و دست جمعی توی اون تاریکی که با چند تا شمع و روشنایی واقعا معنوی شده بود مراسم زیارت عاشورا برگزار شد و بعدش چندتایی از مهمونا شب رو خونه آقایی موندن و امیر کلی ذوق کرد و تا ساعت3 نیمه شب بیدار موند و بزور خوابش کردیم. شب خوبی بود و خاله و عمه و مامان اینا با زنده کردن خاطرات قدیم به زیبایی اون شب تاریک و برفی افزودن. و 24دی ساعت 12 شب بابایی از اصفهان اومد و چشم امیری رو روشن کرد(و این اولین باری بود که اینقدر از خونه دور میشد) هرچند که موقع اومدنش امیر از فرط خستگی بعد از تولد مشترک خودش و داداشی خوابیده بود و فردا صبحش سوغاتی های بابایی رو دیده بود.


اولین درک امیر از برف