از نگاه تا لبخند امیرمحمد

امير و روز مادر

از دیشب امیری با وعده و وعیدهاش منو دلخوش کادویی که قراره بهم بده کرد. هر چند دقیقه می اومد بوسم میکرد و میگفت عزیزم میخوام برات کادوی مادر بخرم وایسا از بابام پول بگیرم الان شبه اگه بریم بیرون هاپو ما رو میخوره ، اول باید بخوابیم صبح که شد و خورشید خانم باهامون بای بای کرد میریم مغازه آقا رستمی(سوپر مارکت) هر چی خودت خواستی برات میخرم. خلاصه صبح شد ساعت 9شد 10 شد 11 شد و این حسن کچل ما غرق خواب بود( ناگفته نماند که ساعت 3 نیمه شب منو بیدار کرد و گفت غذا میخوام و فقط ماکارونی باشه و با عجز و التماس به کره و مربا راضیش کردم با دسر هندوانه و تا شش صبح یه قصه که چه عرض کنم سریال بی سر و ته برام تعریف کرد اینجوری بود که خواب موند) و ساعت یازد...
12 ارديبهشت 1392

مادرم روزت مبارک

      امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی. آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط، امید را هرگز از یاد نبرم. مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و می دانم کمی ک...
12 ارديبهشت 1392

امیرمحمد در آغاز سال 92

  سال جدید از راه رسید. امیرمحمد با درک بیشتری از بهار نسبت به سال قبل به استقبال رفت. ما که تا لحظه آخر اداری روز بیست و هشتم سر کار بودیم و همه خریدهامون مونده بود واسه دوروز آخر پایانی سال با استرس شلوغی خیابونها و اصرار گل پسر به همراهی مون تو بازار همهمه شب عید روانه خیابون میشدیم و امیر محمد با نهایت سرور و شادمانی از گوناگونی بازار و خیابونا لذت میبرد و تاکید میکرد که دیگه بی خیال کار و اداره بشیم و هر روزمون رو در معیت ایشون به خیابون گردی بگذرونیم قبل از تحویل سال ازش خواستم که با هم سفره هفت سین رو بندازیم( میخواستم کلاه سرش بذارم که تحت نظرم باشه و ازش غافل نشم) کلاه سرم رفت و روانیم کرد تا من میرفتم واسه یکی از اقلام هفت...
2 ارديبهشت 1392
1