امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

از نگاه تا لبخند امیرمحمد

تقدیم به مادرم که سراپا محبت است

مادر! امروز روز توست… روزی که پایداری آن چون همیشگی است. روزی که نام اصلی آن،(روز زندگی) است. از اولین قدم، از لحظه نخست، جز روز تو عزیز دلم، روز خوب نیست! روز تو منحصر به طلوع و غروب نیست… هر روز نیک روز توست، هر شام، شام توست زیبایی و طراوت گلها، ز نام توست…. مهتاب روشنی، تو فروغ ستارهای زیباترین بهار منی، ماه پاره ای از گرمی وجود تو خورشید گرم شد…. دلهای سخت و سنگ، در بر مهر تو نرم شد….. با تمام وجود دوستت دارم از طرف من و امیر محمد ...
5 خرداد 1390

امیری کچل میشود

موهای امیری دیگه داشت خیلی بلند میشد ، البته مخاطب من کمی تا قسمتی از موهای جلوی سرشه چون بقیه من جمله اطراف سر ، انگار تو خواب ناز زمستونی بسر میبردند و هیچ تکونی بخودشون نمیدادن، خلاصه نصفش خیلی بلند بود و دایم میرفت تو چشش( گاهی هم خودمون باقیچی به جونشون میافتادیم و اصلاح میکردیم) و از اونطرف بقیه ریزش میکردن به امید رویش دوباره! خلاصه روز جمعه تو خونه آقایي طی مشورتی که با دایی جان داشتیم( و با سوال من مبنی بر اینکه میشه امیری رو برد آرایشگاه و موهاش روکوتاه کرد؟ شروع شد و با جواب مخالفت دایی جان که نههههههههه، امیری نمیتونه درست بشينه و تحمل كنه منجر به کچل نمودن طفلک امیری شد و با یک اقدام فوری و از پیش تعیین نشده  لباسای امیر...
1 خرداد 1390

ولیمه و عقیقه امیری

امروز حس نوشتن این مطلب که باید واسه امیری همون اوایل وبلاگش مینوشتم گل کرده روز هفتم تولد امیری ما مطابق با سنت اسلام یک گوسفند قربانی کردیم و برای شام خانواده پدری و مادری امیری رو دعوت کردیم و داداش محمد در پست نگهبانی از امیری انجام وظیفه میکرد و چهار چشمی مواظب پسرعمه امیرمحمد بود که مبادا نگاه خریدارانه ای که منجر به بردن امیری میشه بهش بندازه و در نهایت این حس مسئولیت افراطی منجر به دعوای آنها( البته لفظی) شد و امیرحسین پسرعمه امیرمحمد هم ادعا میکرد که اومده بچه رو با خودش ببره قصر بادی( اونم توی اون شب سرد)، و طفلک داداش محمد رنگ از رخسارش پریده بود و به هرکسی متوسل میشد که جلوی کار ناخوشایند امیرحسین رو بگیره و تا آخر شب اعصاب دادش ...
28 ارديبهشت 1390

ولیمه و عقیقه امیری

امروز حس نوشتن این مطلب که باید واسه امیری همون اوایل وبلاگش مینوشتم گل کرده روز هفتم تولد امیری ما مطابق با سنت اسلام یک گوسفند قربانی کردیم و برای شام خانواده پدری و مادری امیری رو دعوت کردیم و داداش محمد در پست نگهبانی از امیری انجام وظیفه میکرد و چهار چشمی مواظب پسرعمه امیرمحمد بود که مبادا نگاه خریدارانه ای که منجر به بردن امیری میشه بهش بندازه و در نهایت این حس مسئولیت افراطی منجر به دعوای آنها( البته لفظی) شد و امیرحسین پسرعمه امیرمحمد هم ادعا میکرد که اومده بچه رو با خودش ببره قصر بادی( اونم توی اون شب سرد)، و طفلک داداش محمد رنگ از رخسارش پریده بود و به هرکسی متوسل میشد که جلوی کار ناخوشایند امیرحسین رو بگیره و تا آخر شب اعصاب دادش ...
28 ارديبهشت 1390

عکس دو ماهگی

اینم عکس دو ماهگی امیری تو ماشین آقایی، نبینین اینجوری آروم و خنثی لم داده قبل از این آرامش که منجر به خواب عمیقی میشد، هر وقت ماشین از یک سرعت گیر رد میشد و خدایی ناکرده یه پرش کوچیک داشت با صدای قلمبه ای به آقایی گیر میداد و موقع توقف هرچند کوتاه با جیغ محکمی دستور حرکت میداد و وقتی اوضاع رو بر وفق مراد میدید میبینین که... البته الان که دیگه دریغ از یه ثانیه خواب ، فقط میخواد تو ماشین که هست چپ و راست و بالا و پایین رو زیر نظر داشته باشه تازه ممکنه دنبال چند تا جهت فرعی هم بگرده تا چیزی از وقایع دور از چشمش نمونه ...
26 ارديبهشت 1390

عکس دو ماهگی

اینم عکس دو ماهگی امیری تو ماشین آقایی، نبینین اینجوری آروم و خنثی لم داده قبل ازاین آرامش که منجر به خواب عمیقی میشد،هر وقت ماشین از یک سرعت گیر رد میشد و خدایی ناکرده یه پرش کوچیک داشت با صدای قلمبه ای به آقایی گیر میداد و موقع توقف هرچند کوتاه با جیغ محکمی دستور حرکت میداد و وقتی اوضاع رو بروفق مراد میدید میبینین که... البته الان که دیگه دریغ از یه ثانیه خواب ، فقط میخواد تو ماشین که هست چپ و راست و بالا و پایین رو زیر نظر داشته باشه تازه ممکنه دنبال چند تا جهت فرعی هم بگرده تا چیزی از وقایع دور از چشمش نمونه ...
26 ارديبهشت 1390

16/8/89

دوست دارم خاطراتی رو که میخوام به ترتیب رخداد بنویسم اما چه کنم که گاهی حس نوشتن خاطرات مقتضای زمانی میطلبه و میخوام امروز خاطره تولد امیری رو ببراش نویسم تو یه روز پاییزی یعنی 16/8/89 طول بارداری که میرفتم سونو گرافی و پیش دکتر تاریخ زایمان هی مدام عوض میشد از 30آبان به 25 آبان و از25 به 18 و اماروز 15 آبان که رفتم دستمزد خانم دکتر رو بدم و از درد شکم نالیدم ، خانم دکتر گفت بهتره همین فردا دست به کار بشیم و من هنوز آمادگی نداشتم ( بگذریم از اینکه واسه راضی کردن خانم دکتر واسه عمل سزارین و در رفتن از زایمان طبیعی چه مشغلاتی کشیدم و چقدر سختی راه پیمودم و اینها همش بخاطرتو بود چون نمیخواستم با ریسک زایمان طبیعی بعد از این همه سختی، خدای...
26 ارديبهشت 1390

مخالف زندگی سلطنتی

امیری اصولا مخالف زندگی سلطنتیه از تخت و گهواره و نی نی خواب و کلا هرچیزی که یه مقدار ارتفاع داشته باشه و تکون بخوره متنفره( نه اینکه بترسه هااااااا اصلا و ابدا) فقط این چیزا رو دوست داره از دور ببینه و لذتش رو ببره نمیخواد خودش تو بطن حادثه باشه مخصوصا از وقتی که تو سن دو ماهگی با دست پا چلفتگی های اینجانب از نی نی خواب سقوط کرد و صورتش زخمی شد. و بهترین شیوه استراحت و لذت از زندگیش لم دادن رو زمین سفته که حتی رو فرش خیلی منت گذاشته که اونو مفتخر به حضور خودش کرده   ...
24 ارديبهشت 1390

مخالف زندگی سلطنتی

امیری اصولا مخالف زندگی سلطنتیه از تخت و گهواره و نی نی خواب و کلا هرچیزی که یه مقدار ارتفاع داشته باشه و تکون بخوره متنفره( نه اینکه بترسه هااااااا اصلا و ابدا) فقط این چیزا رو دوست داره از دور ببینه و لذتش رو ببره نمیخواد خودش تو بطن حادثه باشه مخصوصا از وقتی که تو سن دو ماهگی با دست پا چلفتگی های اینجانب از نی نی خواب سقوط کرد و صورتش زخمی شد. و بهترین شیوه استراحت و لذت از زندگیش لم دادن رو زمین سفته که حتی رو فرش خیلی منت گذاشته که اونو مفتخر به حضور خودش کرده ...
24 ارديبهشت 1390